|
چو آفتاب می از مشرق پیاله بر آید ز باغ عارض ساقی هزار لاله بر آید نسیم بر سر &#
1711;ل بشکند گلاله ی سنبل چو از مسیان چمن بوی آن کلاله بر آید به سعی خود نتوان برد ره به گوهر مقصود زهی خیال که این کار بی حواله بر آید ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت که بی ملالت صد غصه یک نواله بر آید شکایت شب هجران نه آن حکایت حال است که شمه ای ز بیانش به صد رساله بر آید گرت چو نوح نبی صبر هست بر غم توفان بلا بگردد و کام هزار ساله برآید نسیم زلف تو گر بگذرد به تربت حافظ ز خاک کالبدش صد هزار ناله بر آید حافظ شیرازی 13- آپریل- 2008 |