|
آن که رخسار ترا رنگ گل نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد وان که گیسوی ت
;و را رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من غمگین داد من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم که عنان دل شیدا به کف شیرین داد خوش عروسی ست جهان از ره صورت لیکن هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند خاصه اکنون که صبا مژده ی فروردین داد گنج زر گر نبود کنج قتاعت باقی ست آن که آن داد به شاهان, به گدایان این داد در کف غصه ی دوران دل حافظ خون شد از فراق رخت ای خواجه قوام الدین, داد! حافظ شیرازی 3-14-08 |