|
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد ز هر در میدهم پندش و لیکن در نمی گیرد چه خوش
; صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی گیرد خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت در دیگر نمی داند ره دیگر نمی گیرد سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است چه افسوس می کنی ای دل چو در دلبر نمی گیرد سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم ازاو بگیر؟ برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد خدا را ای نصیحت گو حدیث خط ساغر گو که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین که فکری در دماغ ما از این بهتر نمی گیرد از آنرو پاکبازان را صفاها با می لعل است که غیر از راستی نقشی در این جوهر نمی گیرد من این دلق ملمع را بخواهم سوختن روزی که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب کز آتش این زرق در دفتر نمی گیرد ملامت گوی رندان را که با حکم خدا جنگ است دلش بس تنگ می بینم چرا ساغر نمی گیرد؟ میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد 2-15-08 |