|
رهروان را عشق بس باشد دلیل آب چشم اندر رهش کردم سبیل یا بنه بر خود که مقصد گم کنی
یا منه پای اندر این ره بی دلیل یا مکش بر چهره نیل عاشقی یا فرو بر جامه تقوا به نیل آتش عشق بتان بر خود مزن یا بر آتش خوش گذر کن چون خلیل موج اشک ما کی آرد در حساب آن که کشتی راند بر خون قتیل؟ پای ما لنگ است و منزل بس دراز دست ما کوتاه و خرما بر نخیل حافظا! گر معنیی داری بیار ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل |