|
پروانه چو بر روی تو بنشست دلم ریخت  
; چون باد به گیسوی تو زد دست دلم ریخت من عکس تو را بر رخ آن ماه کشیدم چون شب به گل روی تو دل بست دلم ریخت دیشب به تو گفتم که مرا جز تو کسی نیست گفتی که مرا جز تو کسی هست دلم ریخت گفتی که تو را با نگهی مست کنم مست پیمان بشکستی نشدم مست دلم ریخت من قصه ی خود را به گل آیینه گفتم وقتی که چو من آیینه بشکست دلم ریخت دلم ریخت  |