Mehregan 2010Cyberset Web Development, Search Engine OptimizationBlogAccess RealtyClub670Submit your voice resume
 

HAFEZ - THIS WEEK Print E-mail

 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

کش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است 
    

 

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سئوال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سئوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
میداندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
 


  
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفته‌اي
کت خون ما حلالتر از شير مادر است

چون نقش غم ز دور ببيني شراب خواه
تشخيص کرده‌ايم و مداوا مقرر است

از آستان پير مغان سر چرا کشيم
دولت در آن سرا و گشايش در آن در است

يک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب
کز هر زبان که مي‌شنوم نامکرر است

دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است

شيراز و آب رکني و اين باد خوش نسيم
عيبش مکن که خال رخ هفت کشور است

فرق است از آب خضر که ظلمات جاي او است
تا آب ما که منبعش الله اکبر است

ما آبروي فقر و قناعت نمي‌بريم
با پادشه بگوي که روزي مقدر است

حافظ چه طرفه شاخ نباتيست کلک تو
کش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است 

 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنين روز غلام است

گو شمع مياريد در اين جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است وليکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر مياميز که ما را

هر لحظه ز گيسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هيچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شيرين تو کام است

تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

 

از ننگ چه گويی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز

وان کس که چو ما نيست در اين شهر کدام است

با محتسبم عيب مگوييد که او نيز

پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است

حافظ منشين بی می و معشوق زمانی

کايام گل و ياسمن و عيد صيام است

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر، به عالم سمر شود

(سمر= افسانه)                                        

گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده، گریان و دادخواه

کز دست غم، خلاص من آنجا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود


ای جان، حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک، زر شود 

  در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یارب مباد آن که گدا معتبر شود


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود  
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او، خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 


فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربايي همه آن نيست كه عاشق بكشند
خواجه آن است كه باشد غم خدمت‌كارش
جاي آن است كه خون موج زند در دل لعل
زين تغابن كه خزف مي‌شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اي كه در كوچه معشوقه ما مي‌گذري
بر حذر باش كه سر مي‌شكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل
جانب عشق عزيز است فرومگذارش
صوفي سرخوش از اين دست كه كج كرد كلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش

  ****************************************

پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان
بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود
پيش از اين كاين سقف سبز و طاق مينا بركشند
منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
حسن مهرويان مجلس گر چه دل مي‌برد و دين
بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود
بر در شاهم گدايي نكته‌اي در كار كرد
گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود
در شب قدر ار صبوحي كرده‌ام عيبم مكن
سرخوش آمد يار و جامي بر كنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
************************************

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن       در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن       از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ       وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن       گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار       کخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل       چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی       یا رب به یادش آور درویش پروریدن

 

**********************************************

صوفی  ار  باده  به  اندازه  خورد نوشش باد              ورنه  اندیشه ی  این  کار  فراموشش    باد

آنکه  یک  جرعه  می  از  دست  تواند دادن              دست  با  شاهد مقصود  در  آغوشش  باد

!پیر  ما  گفت  :  خطا  بر  قلم  صنع    نرفت               آفرین    بر   نظر   پاک   خطا  پوشش  باد

!شاه  ترکان  ،  سخن  مدعیان   می شنود              شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد

گرچه  از  کبر  سخن  با  من  درویش نگفت              جان فدای شکرین پسته ی خاموشش  باد

چشمم  از  آینه داران خط  و  خالش گشت               لبم   از   بوسه ربایان  بر   و  دوشش   باد

نرگس  مست   نوازش کن   مردم    دارش               خون عاشق  به  قدح گر بخورد نوشش باد

                                   به  غلامی  تو  مشهور  جهان  شد  حافظ

                                  حلقه  ی  بندگی  زلف  تو  در  گوشش باد

 

kkh266a4

  
 من‌ دوستدار روي‌ خوش‌ و موي‌ دلكشم‌
 مدهوش‌ چشم‌ مست‌ و مي‌ صاف‌ و بي‌غشم‌
 گفتي‌ ز سر عهد ازل‌ يك‌ سخن‌ بگو
 آنگه‌ بگويمت‌ كه‌ دو پيمانه‌ دركشم‌
 من‌ آدم‌ بهشتي‌ام‌، اما در اين‌ سفر
 حالي‌ اسير عشق‌ جوانان‌ مهوشم‌
 در عاشقي‌ گريز نباشد ز ساز و سوز
 استاده‌ام‌ چو شمع‌، مترسان‌ ز آتشم‌
 شيراز، معدن‌ لب‌ لعل‌ است‌ و كان‌ حسن‌
 من‌ جوهري‌ مفلسم‌، ايرا مشوشم‌
 از بس‌ كه‌ چشم‌ مست‌ در اين‌ شهر ديده‌ام‌
 حقا كه‌ مي‌ نمي‌خورم‌ امروز و سرخوشم‌
 شهري‌ است‌ پر كرشمه‌ حوران‌ ز شش‌ جهت‌
 چيزيم‌ نيست‌، ورنه‌ خريدار هر ششم‌
 بخت‌ ار مدد دهد كه‌ كشم‌ رخت‌ سوي‌ دوست‌،
 گيسوي‌ حور، گرد فشاند ز مفرشم‌
 حافظ‌! عروس‌ ط‌بع‌ مرا جلوه‌ آرزوست‌
 آيينه‌اي‌ ندارم‌، از آن‌ آه‌ مي‌كشم‌

با حافظ

  لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است

وز پی ديدن او دادن جان کار من است


شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز

هر که دل بردن او ديد و در انکار من است


ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

شاهراهيست که منزلگه دلدار من است


بنده طالع خويشم که در اين قحط وفا

عشق آن لولی سرمست خريدار من است


طبله عطر گل و زلف عبيرافشانش

فيض يک شمه ز بوی خوش عطار من است


باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران

کب گلزار تو از اشک چو گلنار من است


شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود

نرگس او که طبيب دل بيمار من است


آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

يار شيرين سخن نادره گفتار من است

  

  

 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم

به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

امید در شب زلفت به روز عمر نبستم

طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم

به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم

ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم

ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی

ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم

ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری

که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم

گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه

که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم

چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی

که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم

به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ

که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند

اوّل به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طُرّه تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدست بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدایی بی نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طرّۀ پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیّاری کند

شد لشگر غم بی عدد از بخت می خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشمِ پُر نیرنگ او حافظ نکن آهنگ او
کان طُرّۀ شبرنگِ او بسیار طراری کند

 

جان بی جمال جانان ميل جهان ندارد
هر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد
با هيچ کس نشانی زان دلستان نديدم
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
هر شبنمی در اين ره صد بحر آتشين است
دردا که اين معما شرح و بيان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاين ره کران ندارد
چنگ خميده قامت می‌خواندت به عشرت
بشنو که پند پيران هيچت زيان ندارد
ای دل طريق رندی از محتسب بياموز
مست است و در حق او کس اين گمان ندارد
احوال گنج قارون کايام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربريده بند زبان ندارد
کس در جهان ندارد يک بنده همچو حافظ
زيرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

 


به جان پير خرابات وحق صحبت او
كه نيست در سر من جز هواي خدمت او
بهشت اگر چه نه جاي گناه كاران است
بيار باده كه مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن شهاب روشن باد
كه زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه مي خانه گر سري بيني
مزن به پاي كه معلوم نيست نيت او
بيا كه دوش به مستي سروش عالم غيب
نويد داد كه عام است فيض رحمت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست
كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او
نمي‌كند دل من ميل زهد و توبه ولي
به نام خواجه بكوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاك خرابات بود فطرت او

خوش کرد ياوری فلکت روز داوری   تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدايش گرفت دست   گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند   اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عيش از درم درآی   تا يک دم از دلم غم دنيا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسيست   آن به کز اين گريوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج   درويش و امن خاطر و کنج قلندری
يک حرف صوفيانه بگويم اجازت است   ای نور ديده صلح به از جنگ و داوری
نيل مراد بر حسب فکر و همت است   از شاه نذر خير و ز توفيق ياوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی   کاين خاک بهتر از عمل کيمياگری

   
 
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم


زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست
بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم


هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم


عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم


می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم


من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم


دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم


دورم به صورت از در دولتسرای تو
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم


حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

*********************************************


ستاره اى بدرخشيد و ماه مجلس شد              دل رميده  ما را رفيق و مونس شد 
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت            به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوى او دل بيمار عاشقان چو صبا          فداى عارض نسرين و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه ام مى نشاند اكنون دوست             گداى شهر نگه كن كه مير مجلس شد
طربسراى محبت كنون شود معمور             كه طاق ابروى يار منش مهندس شد
لب از ترشح مى پاك كن براى خدا          كه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
كرشمه ء تو شرابى به عاشقان پيمود          كه علم بى خبر افتاد و عقل بى حس شد
چو زر عزيز وجود است نظم من آرى                قبول دولتيان كيمياى اين مس شد
خيال آب خضر بست و جام كيخسرو         به جرعه نوشى سلطان ابوالفوارس شد

ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد
چرا كه حافظ ازين راه رفت و مفلس شد  

**************************************************** 

هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم  

  هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم

 شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا    بر منتهای همت خود کامران شدم

 ای گلبن جوان برِ دولت بخور که من    در سایه ی تو بلبل باغ جهان شدم

 اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود    در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

 قسمت حوالتم به خرابات می دهد    هرچند کاینچنین شدم و آنچنان شدم

 آن روز بر دلم در معنی گشوده شد     کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

 در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت       با جام می به کام دل دوستان شدم

 از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید     ایمن ز شر فتنه ی آخرزمان شدم

 من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست       بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم          

 دوشم نوید داد عنایت که حافظا بازآ       که من به عفو گناهت ضمان شدم  

*************************************

اي نور چشم من سخني هست گوش کن   

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش کن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
اي چنگ ناله برکش و اي دف خروش کن

تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت
همت در اين عمل طلب از مي فروش کن

پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت
هان اي پسر که پير شوي پند گوش کن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي که زلف يار کشي ترک هوش کن

با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست
صد جان فداي يار نصيحت نيوش کن

ساقي که جامت از مي صافي تهي مباد
چشم عنايتي به من دردنوش کن

سرمست در قباي زرافشان چو بگذري
يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن

 

بوی خوش تو هرکه ز باد صبا شنید              از یار آشنا سخن آشنا شنید

ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن         کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

خوش می کنم به باده مشکین مشام جان   کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت         در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

یارب کجاست محرم رازی که یک زمان          دل شرح آن دهد که چه گفت و چها شنید

اینش سزا نبود دل حقگزار من                     کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید

محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد          از گلشن زمانه که بوی وفا شنید

ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند           کآن کس که گفت قصه ی ما هم ز ما شنید

ما باده زیر خرقه نه امروز می خوریم             صد بار پیر میکده این ماجرا شنید

ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم      بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید

پند حکیم محض صواب است و عین خیر        فرخنده آنکسی که به سمع رضا شنید

حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس           در بند آن مباش که نشنید یا شنید

      
ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عيش گل چينم   گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شيرينم   شراب تلخ صوفی سوز بنيادم بخواهد برد
سخن با ماه می‌گويم پری در خواب می‌بينم   مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز
منم کز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم   لبت شکر به مستان داد و چشمت می به ميخواران
ز حال بنده ياد آور که خدمتگار ديرينم   چو هر خاکی که باد آورد فيضی برد از انعامت
تذرو طرفه من گيرم که چالاک است شاهينم   نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذير افتد
که مانی نسخه می‌خواهد ز نوک کلک مشکينم   اگر باور نمی‌داری رو از صورتگر چين پرس
غلام آصف ثانی جلال الحق و الدينم   وفاداری و حق گويی نه کار هر کسی باشد
که با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم   رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ

 

      
بازآ که ريخت بی گل رويت بهار عمر   ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر   از ديده گر سرشک چو باران چکد رواست
درياب کار ما که نه پيداست کار عمر   اين يک دو دم که مهلت ديدار ممکن است
هشيار گرد هان که گذشت اختيار عمر   تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
بيچاره دل که هيچ نديد از گذار عمر   دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر   انديشه از محيط فنا نيست هر که را
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر   در هر طرف که ز خيل حوادث کمين‌گهيست
روز فراق را که نهد در شمار عمر   بی عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار
اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر   حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان

هفته پیش

 

هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

ای گلبن جوان برِ دولت بخور که من

در سایه ی تو بلبل باغ جهان شدم

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

قسمت حوالتم به خرابات می دهد

هرچند کاینچنین شدم و آنچنان شدم

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم

از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید

ایمن ز شر فتنه ی آخرزمان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست

بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم

دوشم نوید داد عنایت که حافظا

بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم

 

 

ديدم به خواب خوش که به دستم پياله بود   تعبير رفت و کار به دولت حواله بود
چهل سال رنج و غصه کشيديم و عاقبت   تدبير ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت   در چين زلف آن بت مشکين کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر   دولت مساعد آمد و می در پياله بود
بر آستان ميکده خون می‌خورم مدام   روزی ما ز خوان قدر اين نواله بود
هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچيد   در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح   آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود
ديديم شعر دلکش حافظ به مدح شاه   يک بيت از اين قصيده به از صد رساله بود
آن شاه تندحمله که خورشيد شيرگير   پيشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

 

 

 

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد   بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب   بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود   ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشايد برد کز هر سو که می‌بينم   کمين از گوشه‌ای کرده‌ست و تير اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق   به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد
بيفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو   که از جمشيد و کيخسرو فراوان داستان دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل   که بر گل اعتمادی نيست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس   که می با ديگری خورده‌ست و با من سر گران دارد
به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صيدم کن   که آفت‌هاست در تاخير و طالب را زيان دارد
ز سروقد دلجويت مکن محروم چشمم را   بدين سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داری   که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
چه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهرآشوب   به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

 

 

 به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم

                         بيا و بگو که ز عشقت چه طرْف بر بستم

اگر چه خرمنٍ عمرم غم تو داد به باد

                             به خاک پای عزيزت که عهد نشْکستم

چو ذرّه گرچه حقيرم ببين به دولتِ عشق

                           که در هواي رخت چون به مهر پيوستم

بيار باده که عمری ست تا من از سرِ امن

                                به کنج ِ عافيت از بهرِ عيش ننْشستم

اگر زِ مردم ِ هشيار ای نصيحت گوی

                             سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم

چگونه سر زِ خجالت برآورم برِ دوست

                                    که خدمتی بسزا برنيامد از دستم

              بسوخت حافظ و آن يارِ دلنواز نگفت

            که مرهمی بفرستم چون خاطرش خستم...

*****************************************

 


یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می‌شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت


 

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search

m74mk5ht

 


Website Development and Search Engine Optimization by Cyberset.com