ALUniversityHouse DepotDivine Performing ArtsKodak Theater - Shohreh&ShahramVIP TicketsKPM Group Inc
 

اشرف مخلوقات کیه Print E-mail

 

سال 2500 میلادی بود، جنگ جهانی دوازدهم تازه تمام شده بود، انسانها آنقدر بمب اتمی و هیدروژنی و ; لیزری و... روی سر هم ریخته بودند که سطح کره زمین مثل آبکش ، سوراخ سوراخ شده بود و مرز کشورها از بین رفته بود.دیگه برای کسی مهم نبود که عربه یا آمریکایی، مسلمونه یا یهودی،چون دیگه نه دولتی وجود داشت و نه ارتشی، هیچکس هم پایبند عقیده و سلیقه و دین و ایمان خود نبود .تروریست و تروریسم و کمونیست و امپریالیسم و...به فراموشی سپرده شده بود .}قثشیئخقث{اری که دلش می خواست می کرد .جمعیت دنیا از مرز ده میلیارد نفر هم گذشته بود.مردم در شهرها ازسروکول هم بالا می رفتند وجای راه رفتن نداشتند و آپارتمانهای یکمتری صد طبقه ،جای ساختمانهای صد متری یک طبقه قدیمی را گرفته بود. علاوه بر ترافیک شدید زمینی ، عده ای هم با وسایل نقیله پرنده شخصی خود ، هرروز ساعتها در ترافیک هوایی در بین زمین و آسمان معطل بودند. چون در آسمان هم دیگر جای تکان خوردن نبود.

لایه اوزون ،سرتاسر جر خورده و دیگه درست شدنی نبود واوضاع جوی به حدی خراب شده بود که حتی آب و هوای دو طرف یک خیابان هم متفاوت با هم بود . یعنی این طرف چهارراه آفتابی بود و طرف دیگر آن یخبندان! تمامی اقیانوسها، با هشتاد درصد آلودگی تبدیل به مرداب و فاضلاب گشته و کلیه جنگلهای موجود درروی زمین ، تخریب و به شهر و جاده تبدیل شده بودند، به جز یک جنگل که آنهم در برنامه آینده توسعه شهرسازی قرار داشت.

***

 

تمامی حیوانات جنگل دور هم جمع شده بودند تا در مورد وضعیت پیش آمده بحث و تبادل نظر کنند.

کلاغ پیربه عنوان سخنران مشغول قرائت بیانیه ای برعلیه انسان بود وبا عصبانیت می گفت :«اسم خودشون رو گذاشتند اشرف مخلوقات و خودشون رو مالک دنیا می دونند، ولی به اندازه یک سوم سن من هم عمر نمی کنند و آنقدر نفهم هستند که حتی از پیش بینی یک طوفان یا زلزله ساده، عاجزند، در صورتیکه هر جوجه کلاغ تازه از تخم در اومده ای، ازیکساعت قبل می دونه که قراره طوفان بشه یا زلزله بیاد.»

خر، با نیشخندی گفت:«با وجود اینکه اینهمه خرّیت من رو مسخره می کنند،ولی خودشون اینقدر بدبخت و ناتوان هستند که اگر شصت هفتاد کیلو بار روی دوششون بذاری ،صد متر هم نمی تونند راه برن، چه برسه به اینکه کلی بارشون کنی وتازه خودت هم بپری بالا و کیلومترها راه بری!»

شتر در تائید حرف خر، گفت : «ادعای قدرت می کنند، ولی نه زور زیاد دارند و نه دندون تیز ، جفتک هم که بلد نیستند بزنند و هنگام دویدن هم، شترمرغ ازشون جلو میزنه. تازه به اندازه نصف من هم طاقت خستگی و گرسنگی وتشنگی رو ندارن و اگر دو روز توی بیابون ولشون کنی، روز سوم خواهند مرد!!!»

گنجشک با طعنه و کنایه از بالای درخت گفت : «با اون قد وهیکل ،حتی یک متر هم نمی تونند پرواز کنند و دلشون رو خوش کرده اند به این هواپیماهای قراضه شون که اونم یکی در میون سقوط می کنه و صد تا صدتاشون رو باهم به کشتن می ده.آیا تا بحال شنیده اید که گنجشگی به علت نقص فنی سقوط کنه؟»

درهمین میان ، میمون قهقهه ای زد و گفت :«برو بابا پرواز چیه ؟ انقدرتنبل و بی عرضه هستند که حتی مثل ما از درخت هم نمی تونند برن بالا ، تازه همش هم میگن ما میمون تکامل یافته هستیم ! من نمی دونم لباس پوشیدن ودر شهرزندگی کردن تکامله یا این همه جنایت وکثافت ، که فکر می کنند از ما میمونها کاملترند؟ چون به نظر من، ما فقط در همین دو سه مورد باهم فرق داریم و در بقیه کارها شبیه به هم هستیم، مثل هم راه می رویم و مثل هم غذا می خوریم ، از نظر قیافه هم که شبیه به هم هستیم! فقط اونها لباس می پوشند و ما لخت هستیم . اونها همدیگر رو آزار می دن و می کشند، ولی ما به همنوعانمون ظلم نمی کنیم.

قورباغه که در کنار آب چرت می زد، بادی به غبغبش انداخت و گفت:«قهرمان شنای دنیا ،اندازه انگشت کوچیکه من هم شنا بلد نیست واگر سه دقیقه زیرآب بمونه، جسدش میاد روی آب ،من نمی دونم که این دیگه چه جور قهرمانیه؟!!!»

سوسک از لای برگها بیرون آمد وگفت :«چه اشرف مخلوقاتی که با یک میکروب کوچولو، روزها وهفته می افته گوشه خونه وتب و لرز می کنه و تکون نمی تونه بخوره، در صورتکیه من وخانواده ام در مرکز تجمع میکروبها هرشب«پارتی می کنیم» و درسلامت کامل بسر می بریم وبا صفا وصمیمیت زندگی می کنیم.»

خوک گفت:«بابا کجای کارید ! این آدمهای لعنتی که اینهمه پشت سر ما حرف می زنند و می گن ما خوکها حیوونات کثیفی هستیم، خودشون در طول یک ماه ، اندازه دوبرابر هیکل خودشون آشغال وکثافت درست می کنند و از کف دریا تا بالای آسمون رو به گند کشیده اند.»

شیرکه با دقت فراوان به حرفهای همه گوش می داد،با مظلومیت گفت:«آدمها اسم من رو گذاشته اند درنده.درصورتیکه درنده ترین حیوان دنیا خودشون هستند. چون من درنهایت روزی یک شکار می کنم (اون هم یک حیوان پیر یا مریض) و شکم خودم و خانواده ام رو سیر می کنم، بعدش هم روباه وکفتار و لاشخور با باقیمانده اش جشن می گیرند. اما این انسان لعنتی یکی رو می کشه که بخوره ، یکی دیگه رو میکشه تا از پوستش کیف و کفش درست کنه واز دیگری پالتو درست می کنه. با دندون این یکی گردنبند می سازه و از بدن خشک شده اون یکی مجسمه درست می کنه.بعضی ها رو بخاطر سرگرمی میکشه و تعدادی رو به خاطر ماجراجویی.»

جغد در تأیید حرفهای شیرگفت:»آنقدر احمق هستند که خودشون برای خودشون قانون می سازند وبعدش برای اجرا نکردنش حکم زندان و اعدام صادر می کنند. با دست خودشون پول و چک و کارت اعتباری می سازند و بعدش به دنبالش می دوند وبرای بدست آوردنش از صبح تا شب کار می کنند . با کلی عشق و عاشقی وحرفهای رمانتیک با هم ازدواج می کنند،اما بعد از شش ماه دنبال راه فرار از زندگی زناشویی می گردند. آیا به نظرشما این آدمها دیوانه نیستند؟!»

زرافه پرسید: «ببینم مگه آنها درطول زندگی روزمره چکار می کنند که ما نمی کنیم؟ تا اونجایی که من می دونم اونها هم مثل همه ما حیوانها می خورند و می خوابند و جفت گیری می کنند.بعدش هم بچه دار می شن و بچه شون رو بزرگ می کنند. آخرش هم پیر میشن و می میرند.مگر اصل موضوع زندگی این نیست؟ خوب ما حیوانات هم که همین کارها رو می کنیم.تازه نه شهر داریم نه ماشین،نه پول داریم ،نه ساختمان .علف مون رو می خوریم و می خوابیم و زندگیمون رو می کنیم. پس دیگه این همه شلوغ پلوغی برای چیه؟ این همه ساخت وساز و رقابت و جنگ برای چیه؟ آیا با این کارها بعد از مرگ سرنوشت بهتری نصیبشان میشه یا آنها هم مثل ما می پوسند و به خاک تبدیل می شوند؟!!! آیا چیزی ازاین دنیا میشه بیرون برد؟! اگر نمیشه، پس چرا اینقدر حرص و جوش می خورند؟ اگر همونطور که ادعا می کنند عقلشون بیشترازما می رسه ، پس چرا تا بحال متوجه این موضوع نشده اند ؟ مگه توی این همه کهکشان جای دیگری به غیراز کره زمین برای زندگی وجود داره؟ اگه نداره پس چرا اینقدر داغونش کردند؟ مگه همه انسانها از یک جنس نیستند ؟ پس چرا اینقدربه هم بدی می کنند؟ا گر اینها اشرف مخلوقات و باهوش ترین حیوانات هستند ،پس وای به حال ما!!!

گوزن گفت:«خوب مشکل همین جاست که آنها این واقعیت را فراموش کرده اند که یک حیوان هستند مثل بقیه و با اختراع و ساخت یکسری لوازم بدرد نخور و بی مصرف ،فکر کرده اند که از ما کاملتر و پیشرفته تر هستند، ولی با وجود این همه پیشرفت و اکتشاف هنوزهم مثل ما نمی دونند از کجا آمده اند و به کجا خواهند رفت؟و حتی یک روز هم نمی تونند مرگشون رو عقب بیاندازند ویا جلوی یک اتفاق ساده طبیعی رو بگیرند، پس این همه تکنولوژی و علم به چه دردی می خوره؟»

مورچه که ازاونجا رد می شد گفت :«کدوم پیشرفت ؟ کدوم اختراع ؟ مثلا همین یخچالی که ساخته اند به چه دردی می خوره ؟ ما مورچه ها همیشه برای سه چهارماه آذوقه غذایی داریم،و می تونیم هفته ها و ماهها از خونه بیرون نریم، ضمنا نه یخچال داریم ، نه فریزر و نه سوپرمارکت،ولی این آدمها با این همه وسایل به ظاهر پیشرفته، بازهم هرروز توی این سوپرمارکتها مشغول خرید آذوقه هستند،و به یک هفته نمی رسه که دوباره سر از سوپرمارکتها در می آورند و وقت و پول خودشون روهدر می کنند.

مار ، در تایید حرف مورچه ادامه داد: «من نه زبون درست وحسابی دارم و نه دست وپا ! کردیت کارت و پول نقد هم ندارم، ولی بلاخره با همین بی دست وپایی و زبون فس فسی، شکم خودم و زن وبچه ام رو سیر می کنم، ولی این آدمها اگر به چهارزبون زنده دنیا هم حرف بزنند، ولی پول نداشته باشند، حتی در شهر خودشون هم از گشنگی می میرند، چه برسه توی جنگل و بیابون!

زنبور وز وز کنان گفت: «این همه حرف از تمدن و فرهنگ می زنند، ولی اگه چهارتاشون باهم توی یک کار شراکت کنند، بعد ازچند روز، از همدیگه خسته میشن، بعد از چند هفته باهم اختلاف نظر پیدا می کنند و دعواشون میشه، بعد از چند ماه از هم متنفر می شوند و بالاخره هم با هم نمی سازند و جدا می شوند. در صورتیکه هزاران زنبور سالهای سال درکنار هم زندگی می کنند و در نهایت احترام و انضباط به وظایف خود عمل می کنند.»

گاو با عصبانیت و گلایه گفت: «توی عمرم موجودی به این بی معرفتی- نمک نشناسی و بی رحمی ندیده ام. همشون با شیرمن بزرگ میشن،ولی یک کلمه تشکر نمی کنند، بعد هم که پیر واز کار افتاده شدم ،سرم را گوش تا گوش می برند و ازم استیک و همبرگر درست می کنند.تازه به هرکس هم که چاق وبد هیکل باشه می گن گاو!!! واقعا که وحشتناکه. به خدا صد رحمت به گرگ و شغال!»

مرغ که داغ دلش تازه شده بود گفت :«ای بابا! دست روی دلم نذار که دلم خونه! یک عمر تخم ما رو می خورند، بعدش که از تخم افتادیم، خودمون رو می پزند و می ذارن لای زرشک پلو!!!آخه این هم شد انصاف؟! والله روباه از اینها با انصاف تره ، چون یا خودت رو می خوره یا تخمت رو !

 

***

صدای وحشتناکی آمد و بلافاصله یکی از درختان قدیمی و بلند جنگل که بسیاری از پرندگان و حیوانات را در خود جای داده بود به زمین افتاد. حیوانات سراسیمه و وحشت زده پا به فرار گذاشتند.

بله ! مثل اینکه طرح توسعه شهری آغازشده بود .البته بدون هیچ اجازه و هماهنگی قبلی با صاحبان اصلی جنگل!

به قلم:مازیار توفیق

 


Powered by ParsNational.com