هزارویک شب ایرانی در ریودوژانیرو - ۵ آذر ۸۶ گزارشی از j۴p برای روزنامه «اعتماد ملی»
هزارویک شب ایرانی در ریودوژانیرو (متن کامل) معین غلامعلیان/ ریودوژانیرو- رستوران «امیر» نه تنها پاتوق اغلب عرب های اهل ریو است، بلکه مایه افتخار این بزرگ ترین جمعیت مهاجر (بیش از دو میلیون نفر) در این سوی نیمکره هم به حساب می آید. در این رستوران بزرگ، برزیلی ها و توریست ها هم می توانند با زنده کردن خاطره چیزهایی که به اسم «افسانه های هزارویک شب» روی پرده سینما دیده اند یا در کتاب قصه های کودکی هاشان خوانده اند؛ رقص عربی تماشا کنند و بعد از صرف کباب پخته به شیوه شرقی، قلیان بکشند. این آخری، بین برزیلی ها خیلی هم طرفدار دارد؛ که اگر «سامبا» با ریشه نیایشی اش را بهترین رقص دنیا می دانند و استیک بیشتر از کباب به مذاق شان خوش است، برای قلیان معادل بومی ندارند. «فابیسیو» جوان پاپتی کوچه های سائوپائولو (یا به گویش خودشان: سامپائولو) که به عنوان اولین بازیکن برزیلی به تیم استقلال قالب شد؛ از همه سوغات ایران دو چیز را دوست تر داشت: نبات زعفرانی و قلیان میوه ای. برخلاف دیگر برزیلی آبی های پایتخت که جداً فوتبالیست بود ولی «امیر قلعه نویی» زود ردش کرد تا به خط دفاعی «فلامینگو»ی محبوب برگردد؛ فابی تا پایان قراردادش در تهران ماند. ماند تا علاوه بر آن تک گلی که در جشنواره گل استقلال مقابل تیمی دسته دومی در جام حذفی زد و کل استادیوم را خنداند، لااقل یک کار مهم دیگر انجام بدهد: مسلمان شد و نام علی را برگزید؛ «علی فابیسیو». بعد از ترک تهران، دیگر کسی فابی را نخواست و حالا او در کار شکر است. تجارتی که «امیرحسین» هم تازه وارد آن شده، با این تفاوت که این یکی ایرانی است و ضمناً چند صد کیلومتر دورتر، در ریو فعالیت می کند. او یکی از معدود تماشاگرانی است که برای تشویق تیم ملی کشورش، روی سکوهای استادیوم ساحل «کوپاکابانا» بالا و پایین می پرد و حنجره جر می دهد. آمار ایرانی های مقیم این شهر بندری به زحمت از تعداد انگشتان دو دست بیشتر می شود. آن ها، به علاوه هر دوست و آشنایی که توانستند بیاورند، همینطور معدود توریست های هموطن که اتفاقاً زمان برگزاری بازی های جام جهانی فوتبال ساحلی به ریو سفر کرده بودند، تمام تماشاگران هوادار ایران را تشکیل می دادند. سال گذشته هم همین داستان بود، فقط پارسال تیم ملی ما خیلی آماتوری و ضعیف بود که این دوره با حضور «مارکو اکتاویو» (سرمربی معروف برزیلی) روی نیمکت و تدارک بسیار بهتر، انتظارها بالا رفته بود و تماشاگران دوست داشتند چیزی بیشتر از شادی حضور در جمعی «ایرونی» را تجربه کنند. اما... قرارگاه ایرانی در قلب ریو پاییز امسال، فصل سفر تیم های فوتبال ایرانی به برزیل بود. البته توقع بازی دوستانه با تیم ملی «مریخی ها» را نداشته باشید. رسم است که سالی یک بار خبر احتمال چنین دیداری در روزنامه های چاپ وطن به چشم بخورد، اما کو تدارکات حسابی و دو تا آدم حرفه ای که فوتبال مملکت را تکان بدهد؟! به جز تیم فوتبال چمنی، همه جور تیم ملی برای حضور در مسابقات مختلف به این کشور اعزام شدند: اول تیم فوتبال سالنی که در بازی های «جام جهانی کوچک» به میدان رفت. پیش تر، تیم ملی ساحلی دو هفته در ریو اردو زد و بعد اواسط آبان باز برای شرکت در جام جهانی این رشته آمد. در همین زمان، بازی های فوتبال معلولان (CP) هم شروع شد و تیم ما با قدرت در آن حاضر بود. مسابقات سالنی در شهر کوچکی واقع در جنوب برزیل انجام می شد و مرحله نهایی این جام از تلویزیون پخش مستقیم شد. فوتسالیست های ایران که «وحید شمسایی» را در خط آتش نداشتند، از گروه شان بالا آمده و بعد آرژانتین را پیش رو دیدند. آرژانتینی که البته تیم اصلی اش را به کشور همسایه نفرستاده و با ترکیبی از جوان ها و بازیکنان درجه دو اش پا به میدان گذاشته بود. این روزها، حال و هوای «راندوو» دیدنی بود. راندوو، معنی «وعده گاه» می دهد و چه بامسماست اسم این کافه؛ چراکه اینجا پاتوق بروبچه های ایرانی و وعده گاهی است که همیشه دور همدیگر جمع می شوند. حالا اگر بهانه ای مثل این هم پیدا شود که دیگر حتماً کسی غیبت نمی کند. «نسرین» صاحب این قرارگاه ایرانی، مثل زمان بازی های تیم ملی در جام جهانی، پرچم کشورش را بالای در کافه افراشته کرده و روزهایی که تیم ما بازی داشت، غوغایی بود در راندوو. شور و هیجان وقتی اوج گرفت که تیم فوتسال با شکست آرژانتینی های مغرور به فینال راه پیدا کرد. حتی برزیلی ها هم حال کردند! کری بین این دو ملت فوتبال دوست، خیلی شدید است و برزیلی ها از اینکه یک تیم آسیایی رقیب سنتی شان را دراز کرده، کلی خوشحال بودند؛ هرچند که بی تردید، می گفتند: «قهرمانی مال خودمان است!» بازی خوب و برد قاطعانه برزیل در دیدار نهایی نشان داد آن ها نه تنها در فوتبال درجه یک اند و با تیم چندم شان هم می توانند تیم ملی ما را ببرند، بلکه تماشاگران شان هم در کارشناسی و پیش بینی این ورزش نظیر ندارند! خداحافظی با ریو دوازدهمین دوره مسابقات فوتبال ساحلی، آخرین میزبانی پیاپی ریودوژانیرو به حساب می آمد. با توجه ویژه فدراسیون جهانی فوتبال و جدی تر شدن این رشته، تصویب شد میزبانی رقابت های جام جهانی ساحلی از انحصار برزیلی ها خارج و سال آینده بازی ها در فرانسه برگزار شود. مسئولان سرزمین فوتبال، برای جا انداختن این رشته تلاش زیادی کردند و بیش از یک دهه روی این مسابقات کار شد تا هم به لحاظ فنی (تدوین قوانین، آموزش مربیان و...) و هم از بعد تبلیغاتی و جلب توجه عمومی، این رشته نوپا تقویت شود. ضمناً دو- سه سالی است که دیگر در رقابت های ساحلی از ستاره های بازنشسته و پیرمردهای فوتبال چمنی خبری نیست و جوان ها حالت جدی و روح تازه ای به مسابقات داده اند. تیم ایران هم که سال گذشته به شکل نصفه- نیمه موفق شد خود را به جام برساند و دو مربی ایرانی اش برای تیم بازی می کردند (فرشاد فلاحت زاده در نقش کاپیتان و بهزاد داداش زاده به عنوان دروازه بان ذخیره!)، در این دوره چهره ای جوان به خود گرفته بود. ضمناً حضور مارکو اکتاویو به تیم ما جلوه ای حرفه ای تر بخشیده بود؛ مربی نامداری که 6 سال در راس کادر فنی تیم کشورش بوده، یک سال با پرتغال و در بلژیک، امارات و چین هم سابقه فعالیت دارد. بودن او در کنار تیم، علاوه بر این کلاس و بالابردن سطح فنی، مزایای دیگری هم داشت از جمله رتق و فتق امور در شهر زادگاهش و فراهم کردن شرایط بهتر برای تیم ساحلی. برپایی اردوی دو هفته ای پیش از مسابقات و انجام سه بازی تدارکاتی با تیم های برزیلی، با آشنابازی های مارکو میسر شد. همچنین آمدن ستاره هایی مثل «جرزینیو» (ستاره اسبق تیم برزیل) سر تمرین های ملی پوشان ایران. مارکو بچه ریودوژانیرو است. شهر ملقب به «God City» (شهر خدا) که اگر فیلمی حیرت انگیز به همین نام را دیده باشید، می دانید «فابلا»های خطرناکی دارد. فابلا به محله های فقیرنشین حاشیه شهر می گویند که چیزی در مایه های حلبی آباد خودمان است. این محله ها روی تپه های حومه ریو واقع شده و ستاره های بسیاری از همینجا به دنیای فوتبال معرفی شدند. اما آن مجسمه عظیم عیسا مسیح بر فراز شهر و آن لقب متضاد با شرایط فابلانشین ها، بی دلیل به سمبل این شهر بدل نشده اند؛ مردم برزیل معتقدند خداوند عنایت ویژه ای به ریو دارد، چراکه در تاریخ این شهر هیچکدام از بلایای طبیعی (مثل سیل، زلزله یا حتی رعدوبرق خسارت بار) ثبت نشده است. بیایید حماسه ساز شویم! جدا از اینکه همه به موفقیت تیم ساحلی امید بسته بودند؛ قرار گرفتن در گروه B مسابقات، جایی که نام تیم آمریکا هم از قرعه بیرون آمد، حساسیت زیادی را موجب شده بود. چراکه نه تنها رویارویی ایران برابر تیمی از ایالات متحده به خودی خود حساس است، از سر اتفاق این دومین بازی تیم ساحلی باید روز 13 آبان انجام می شد. یعنی درست در سالگرد واقعه اشغال سفارت آمریکا در تهران؛ روزی که هرسال تظاهرات «مرگ بر آمریکا» به پا می شود و طبیعتاً کش مکش های سیاسی میان این دو کشور دوباره در راس اخبار دنیا قرار می گیرد. در جام جهانی 1998، وقتی ملی پوشان فوتبال توانستند تیم آمریکا را شکست بدهند، این رویداد ورزشی مورد توجه شدید واقع شده و به عنوان رقم خوردن یک «حماسه» در تاریخ کشور ثبت شد. بنابراین، اغراق نبود اگر این بازی تازه هم لقب «دیدار حیثیتی» به خود گرفت و خیلی ها در سراسر جهان منتظر شنیدن نتیجه آن بودند. ضمن اینکه در اردوی ایران هم همه از این بازی حرف می زدند. از مربی گرفته تا بازیکنان ذخیره، معتقد بودند اگر موفق شوند رقیب را شکست بدهند، علاوه بر جلب کردن توجه ملت و خصوصاً مسئولان (که تجربه ثابت کرده عاشق چنین اتفاقاتی هستند!) به فوتبال ساحلی، قدر و قیمت خودشان هم به عنوان «حماسه سازان تازه» بالا می رود. اولین گام آن ها روی ماسه های ریو، برابر پرتغال قهرمان اروپا و عنوان دار مقام چهارم دوره پیشین جام بود. سه روز مانده به این دیدار، ماجرایی مضحک، ما را تا پای یک آبروریزی برد. در یکی از جلسات تمرینی، نمایندگان کمپانی «آدیداس» معترض شدند که در لباس های تیم از طرح پیراهن های این مارک معروف استفاده شده و آن ها به کمک قانون «کپی رایت» نمی گذارند ایرانی ها با این پوشش به میدان بروند. تیم ملی با تولیدی داخلی «شکاری» قرارداد کوچکی داشت و در این فرصت کوتاه نمی شد لباس تازه ای تهیه کرد. بنابراین مسئولان تیم با آدیداسی ها وارد مذاکره شدند؛ «چطور است مارک شما را روی پیراهن هامان بدوزیم؟!» طرف مورد مذاکره، نگاه تحقیرآمیزی به پیراهن ها کرد. جنس این لباس ها اصلاً با تولیدات آدیداس قابل مقایسه نبود و مسلماً جواب منفی. با این حال چاره ای نبود. ایرانی ها کله شقی می کردند و با ادعای اینکه «ما تا فینال می رویم و آنوقت افسوس می خورید»، طرف را راضی کردند تا زوری اسپانسری تیم را قبول کند. به این ترتیب صدهزار دلار از آسمان افتاد توی دامن مسئولان تیم! پیراهن هایی که به کمک یکی از ایرانی های مهاجر وصله شده بودند، برای تیم چندان خوش یمن نبود. بازی مقابل پرتغال در وقت قانونی با نتیجه 3-3 تمام شد ولی چون در فوتبال ساحلی نتیجه تساوی معنی ندارد، باید به کمک ضربات پنالتی یکی از دو تیم به پیروزی خفیف می رسید. برنده 2 و بازنده یک امتیاز می گیرد. دوره گذشته هم در اولین بازی (برابر کانادا) همین ماجرا اتفاق افتاد؛ وقتی کار با نتیجه مساوی تمام شد و تیم ما که به دلیل کم کاری مسئولانش از قوانین مسابقات اطلاعات کافی نداشت، داشت برای رفتن به هتل راهی می شد، به مربیان گفتند: «کجا؟ بیایید پنالتی بزنید!» و ضمناً برخلاف فوتبال چمنی، این پنالتی ها تک تک زده می شوند و از دست دادن یک ضربه به معنی پایان ماجراست. یکی از مربیان تیم می گوید: «وقتی پنالتی ما هدر رفت و ضربه آن ها گل شد، آمدیم پنالتی بعدی را بزنیم که گفتند: تمام شده، خداحافظ!» این دیگر بدشانسی نبود، اشتباه بود؛ «حامد قربانپور» دروازه بان ایران که با بازی خوبش مورد تشویق شدید تماشاگران قرار گرفته بود، پشت اولین توپ ایران ایستاد ولی همتای پرتغالی اش اجازه نداد این ضربه گل شود. بعد، حامد نتوانست پنالتی بازیکن شماره 10 حریف را مهار کند تا نهایتاً اولین شکست سفیدپوشان پارسی رقم بخورد. زلزله در اردوی ایران درست است که در ریو زلزله نمی آید اما این دلیل نمی شود که آوار بر سر کسی خراب نشود! درحالی که همه اعضای تیم ایران به برد مقابل آمریکایی ها فکر می کردند، تیم ملی در یک بازی پرهیجان و نزدیک به رقیب خود باخت تا بیشتر از همه مربیان ایرانی از هدر رفتن زحمات شان دلگیر و عصبانی شوند. آن ها بعد از بازی حرف هایی به زبان آوردند که با انتشارشان در گزارش سایت «خبرنگاران صلح» و کش رفتن همین مطلب توسط خبرگزاری ایسنا، به گوش همه رسید. این دو مربی علاوه بر انتقاد از بازیکنان که: «بیشتر دنبال قر و فرشان بودند. از آن طرف زمین می دویدند و می آمدند تا جلوی دوربین تلویزیون خوشحالی کنند!» حرف های تند و تیزی هم درباره مارکو زدند. این حرف ها واکنش یکی از افراد کاروان ایران که کار اصلی اش در روزنامه ای ورزشی است، را به دنبال داشت؛ او بلافاصله در روزنامه موردنظر شدیداً علیه فلاحت زاده و داداش زاده موضع گرفته و آن ها را «کوچک تر از آن که به مربی بزرگی مثل اکتاویو ایراد بگیرند» دانست. حالا دیگر همه چیز به هم ریخته و مصیبت واقعی آوار شده بود... اما ماجرای خود بازی هم شنیدنی ست. باز بدشانسی و اینبار اخراج یکی از مدافعان در اوایل نیمه اول، باعث افت شدید تیم شد. با این حال بچه ها سعی کردند کم نیاورند و درحالی که بازی خشونت بار دو تیم (که با 7 کارت زرد و قرمز، پر برخوردترین دیدار جام بود) پایاپای پیش می رفت، نهایتاً با اختلاف یک گل (6-7) به نفع حریف تمام شد. درست وقتی داور سوت پایان را زد، بارانی سرد و غم انگیز باریدن گرفت تا همه چیز برای بازیکنان و تماشاگران ایرانی رنگ غصه بگیرد! حتی چند تماشاگر ایرلندی که با پرچم کشورشان به جمع هواداران ما پیوسته بودند هم دمغ شدند. آمریکایی ها تماشاگری نداشتند، تنها دو برزیلی بودند که با کلاه های سیلندری طرح پرچم آمریکا، بالا و پایین می پریدند و می رقصیدند! باد داشت ورق های روزنامه ای که تیتر زده بود: «بازی دو دشمن بزرگ دنیا» را با خود می برد. همان که در گزارشش نوشته بود تیم آمریکا چند بازیکن برزیلی و مکزیکی الاصل دارد. خریدن آبروی آسیا دیگر مسجل شده بود کاروان ملی پوشان ساحلی باید بلافاصله بعد از بازی تشریفاتی آخر، به تهران برگردد. دوقلوهای تیم (دو مربی داخلی) اعتقاد داشتند مارکو 60 هزار دلارش را گرفته و عین خیالش نیست؛ آن ها هستند که باید برای کم کردن بار اندوه شکست کاری کنند. بازی برابر اسپانیای صعود کرده و بی انگیزه، بهترین فرصت بود. بازی ساعت 9:30 صبح شروع شد و تماشاگران سرخورده که ضمناً تازه از خواب بیدار شده بودند، حال تشویق کردن نداشتند. با این وجود ایرانی ها از بی خیالی حریف و عدم حضور نفرات اصلی شان استفاده کرده و 5-6 پیروز شدند. 30 ثانیه مانده به پایان بازی، یک تماشاگر برزیلی: «اسپانیا به ایران ببازه؟ آخه مگه میشه؟!» و شد! تیم قدرتمند اسپانیا شکست خورد. گرچه به قول داداش زاده: «حاضر بودیم به پرتغال و اسپانیا می باختیم، ولی آمریکا را می زدیم...» جالب اینکه قربانپور دروازه بان، بعد از گلی که روی ضربه آزاد در بازی با آمریکا زد؛ در این بازی هم زننده دو گل مشابه دیگر بود. بعد از هر گل هم می دوید جلوی دوربین ها و روی ماسه ها می نوشت: «مهدیه»؛ «اسم خانمم رو می نوشتم. به خاطر زحمت هایی که برایم می کشد و اینکه دوری ام را تحمل می کند!» به این ترتیب تیم ایران با وجود عدم شکست برابر قهرمان اروپا (پرتغال) و مدعی قدرتمندی چون اسپانیا، از راهیابی به دور بعد بازماند. 4 امتیازی که بچه ها جمع کردند هم روز آخر اهمیت خود را نشان داد، چراکه تیم ما موفق ترین تیم آسیایی شرکت کننده در این جام لقب گرفت؛ امارات و ژاپن با سه شکست پیاپی، دست خالی به خانه برگشتند. انتقام به سبک ایرانی سه روز بعد از شکست روی ماسه ها، دوباره تیم ملی ایران مقابل آمریکا ایستاد؛ اینبار در مسابقات CP و جام جهانی فوتبال معلولان. بازی در زمینی خارج شهر ریو برگزار می شد که با عدم حضور حتی یک تماشاگر، فضای عجیبی بر کل بازی ها حاکم بود. برای همراهی با تیم، تماشاگران مشتاق باید ساعت 7 صبح به هتل ملی پوشان می رفتند و خب این از اشتیاق همه به شدت کاسته بود! آن روز نزدیک بود آمریکا با شکست تیم مدعی ایران، شگفتی ساز شود. آن ها با وجود حملات بسیار سفیدپوشان ما، نه تنها دروازه شان را بسته نگه داشتند، بلکه روی یک ضربه ایستگاهی توسط «وازکز» مو قرمز، یک هیچ نیمه را به نفع خود تمام کردند. بازی های CP در دو وقت 30 دقیقه ای و با تیم های هفت نفره انجام می شود. اما در نیمه دوم معلولان فوتبالیست ما سه گل زدند تا انتقام شکست سه روز پیش را بگیرند. حیف که جز نویسنده و دو عضو تیم تصویربرداری شبکه خبر، تماشاگر دیگری نبود تا شادی کند! پایان ناخوش هزارویک شب ایرانی چند روز بعد، یک رستوران «نان داغ کباب داغ» در کرج؛ دوقلوهای ساحلی و چند نفر دیگر از دوستان، مشغول گپ و گفتند. اما ستاره جمع، «فیروز کریمی» است که کل عالم و آدم را سر کار گذاشته و همه دنبالش می گردند. دارد از ماجراهای اخیر و خیال هایی که در سر دارد، می گوید. شیرین بیانی های فیروزخان که تمام شدنی نیست، اما وقتی او از احوال بقیه و ماجراهای ریو می پرسد، یک دفعه داداش زاده یادش می افتد: «راستی تیم معلولان رسیده فینال؛ امشب با روسیه بازی می کند.» موبایل ها به کار می افتند تا از یک دوست مقیم برزیل داغ ترین خبر شب را بگیرند: «الو، بازی چند چند شد؟» صدا از آنطرف دنیا، با تاخیر می آید. قیافه گیرنده خبر درهم می رود: «اَه، تف به این شانس!» |