|
Aug 08
2007
|
|
وهم سبز
تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان; سپرده بود
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای کوچه صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپهای ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص باد کنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
و باد باد که گویی
در عمق گود ترین لحظه های تیره ی همخوابگی نفس میزد
حصار قلعه خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکاف های کهنه
- دلم را به نام می خواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من می گریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند
کدام قله کدام اوج؟
مگرتمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمیرسد؟
به من چه دادید ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها؟
اگر گلی به گیسوی خود می ردم
از این تقلب از این تاج کاغذین
که بر قراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود؟
****
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد؟
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد؟
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دوپایم ز تکیه گاه تهی می شود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمی برد!
کدام قله کدام اوج؟
مرا پنام دهید ای چراغهای مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست سرانگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می آمیزد
کدام قله کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش -
ای نعل های خوشبختی
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری-
مطبح
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه می آراید
***
تمام رور تمام روز
رها شده رها شده چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریایی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه برمیخاست
و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گدر داشت با دلم می گفت
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی" فروغ فرخزاد "
del.icio.us · digg this · spurl · reddit · furl this








