|
Jul 16
2008
|
سلامPosted by Siamak Kalhor in siamak kalhor, Poetry, poem, Podcast |
|
سلامم را جوابی ده
که من بی کس ترین
آواره ی دنیای پر هیچم.
که من در اوج تنهایی
پناه آورده ام در من
نمی یابم کسی را که
ببخشد لحظه ای کوتاه
من خود را به من
که تا من های - من با او-
شود مایی ببخشد مایه ای از عشق
درستیزی سخت با انبوه این غمها.
نمی یابم زنی را که
ببخشد شانه هایش را
به آنکه تا چنین روزی
به دنبال کسی بوده است
که هق هق های ژرفش را
پذیرد؛وا دهد؛ آسان کند معنا.
نمی یابم کسی را که
ببخشد فقر جیبم را
به هر چه حس زیبا و لطیفی که
به دور از کبر مردانه
به دل تا این زمان
غمدیده درسرتاسرعمرم
کران تا بی کران عشق نابم را
زدست رنگ یک رنگی
زلال و بی ریا
دور از دو رنگیها.
نمی یابم علاجی، مرهم زخمی
دو دست مهربانی
چشمهای پر حضور
از واژه ی انسانیت زیبا.
نمی خواهم دلی را که
حساب دیروزها را سر شمارد
غم فردای غایب در کنونم را
بریزد کنج یک چرتکه
بسنجد همرهی با من
قدری به او افزون تواند کرد.
کنون در اوج تنهایی
اقلن دورم از بیداد انسانها
که هر کس آسوده خاطر
زد سخن از همرهی با من
شدست استاد رنجاندن درون واژه فردا
فقط یک کار دانستن
بریدن؛کندن و رفتن
del.icio.us · digg this · spurl · reddit · furl this




