|
May 18
2009
|
HAFEZ - THIS WEEKPosted by Sassan Kamali in Poetry |
|
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
کش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سئوال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سئوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
میداندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفتهاي
کت خون ما حلالتر از شير مادر است
چون نقش غم ز دور ببيني شراب خواه
تشخيص کردهايم و مداوا مقرر است
از آستان پير مغان سر چرا کشيم
دولت در آن سرا و گشايش در آن در است
يک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب
کز هر زبان که ميشنوم نامکرر است
دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است
شيراز و آب رکني و اين باد خوش نسيم
عيبش مکن که خال رخ هفت کشور است
فرق است از آب خضر که ظلمات جاي او است
تا آب ما که منبعش الله اکبر است
ما آبروي فقر و قناعت نميبريم
با پادشه بگوي که روزي مقدر است
حافظ چه طرفه شاخ نباتيست کلک تو
کش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است
|
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنين روز غلام است گو شمع مياريد در اين جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است در مذهب ما باده حلال است وليکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است در مجلس ما عطر مياميز که ما را هر لحظه ز گيسوی تو خوش بوی مشام است از چاشنی قند مگو هيچ و ز شکر زان رو که مرا از لب شيرين تو کام است تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گويی که مرا نام ز ننگ است وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز وان کس که چو ما نيست در اين شهر کدام است با محتسبم عيب مگوييد که او نيز پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است حافظ منشين بی می و معشوق زمانی کايام گل و ياسمن و عيد صيام است |
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر، به عالم سمر شود
(سمر= افسانه)
گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده، گریان و دادخواه
کز دست غم، خلاص من آنجا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان، حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک، زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او، خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربايي همه آن نيست كه عاشق بكشند
خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش
جاي آن است كه خون موج زند در دل لعل
زين تغابن كه خزف ميشكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اي كه در كوچه معشوقه ما ميگذري
بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل
جانب عشق عزيز است فرومگذارش
صوفي سرخوش از اين دست كه كج كرد كلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
****************************************
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان
بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود
پيش از اين كاين سقف سبز و طاق مينا بركشند
منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
حسن مهرويان مجلس گر چه دل ميبرد و دين
بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود
بر در شاهم گدايي نكتهاي در كار كرد
گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود
در شب قدر ار صبوحي كردهام عيبم مكن
سرخوش آمد يار و جامي بر كنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
************************************
| دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن | در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن | |
| از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن | از دوستان جانی مشکل توان بریدن | |
| خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ | وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن | |
| گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن | گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن | |
| بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار | کخر ملول گردی از دست و لب گزیدن | |
| فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل | چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن | |
| گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی | یا رب به یادش آور درویش پروریدن |
**********************************************
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشه ی این کار فراموشش باد
آنکه یک جرعه می از دست تواند دادن دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
!پیر ما گفت : خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
!شاه ترکان ، سخن مدعیان می شنود شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد
گرچه از کبر سخن با من درویش نگفت جان فدای شکرین پسته ی خاموشش باد
چشمم از آینه داران خط و خالش گشت لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارش خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه ی بندگی زلف تو در گوشش باد
kkh266a4
|
||||
|
||||
به جان پير خرابات وحق صحبت او
كه نيست در سر من جز هواي خدمت او
بهشت اگر چه نه جاي گناه كاران است
بيار باده كه مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن شهاب روشن باد
كه زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه مي خانه گر سري بيني
مزن به پاي كه معلوم نيست نيت او
بيا كه دوش به مستي سروش عالم غيب
نويد داد كه عام است فيض رحمت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست
كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او
نميكند دل من ميل زهد و توبه ولي
به نام خواجه بكوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاك خرابات بود فطرت او
|
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست
بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از در دولتسرای تو
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم
*********************************************
ستاره اى بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را رفيق و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوى او دل بيمار عاشقان چو صبا فداى عارض نسرين و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه ام مى نشاند اكنون دوست گداى شهر نگه كن كه مير مجلس شد
طربسراى محبت كنون شود معمور كه طاق ابروى يار منش مهندس شد
لب از ترشح مى پاك كن براى خدا كه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
كرشمه ء تو شرابى به عاشقان پيمود كه علم بى خبر افتاد و عقل بى حس شد
چو زر عزيز وجود است نظم من آرى قبول دولتيان كيمياى اين مس شد
خيال آب خضر بست و جام كيخسرو به جرعه نوشى سلطان ابوالفوارس شد
ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد
چرا كه حافظ ازين راه رفت و مفلس شد
****************************************************
هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان برِ دولت بخور که من در سایه ی تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می دهد هرچند کاینچنین شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت با جام می به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید ایمن ز شر فتنه ی آخرزمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
*************************************
اي نور چشم من سخني هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
اي چنگ ناله برکش و اي دف خروش کن
تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت
همت در اين عمل طلب از مي فروش کن
پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت
هان اي پسر که پير شوي پند گوش کن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي که زلف يار کشي ترک هوش کن
با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست
صد جان فداي يار نصيحت نيوش کن
ساقي که جامت از مي صافي تهي مباد
چشم عنايتي به من دردنوش کن
سرمست در قباي زرافشان چو بگذري
يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن
بوی خوش تو هرکه ز باد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
خوش می کنم به باده مشکین مشام جان کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
یارب کجاست محرم رازی که یک زمان دل شرح آن دهد که چه گفت و چها شنید
اینش سزا نبود دل حقگزار من کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد از گلشن زمانه که بوی وفا شنید
ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند کآن کس که گفت قصه ی ما هم ز ما شنید
ما باده زیر خرقه نه امروز می خوریم صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
پند حکیم محض صواب است و عین خیر فرخنده آنکسی که به سمع رضا شنید
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید
|
|
هفته پیش
هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان برِ دولت بخور که من
در سایه ی تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می دهد
هرچند کاینچنین شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جام می به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید
ایمن ز شر فتنه ی آخرزمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست
بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
| ديدم به خواب خوش که به دستم پياله بود | تعبير رفت و کار به دولت حواله بود | |
| چهل سال رنج و غصه کشيديم و عاقبت | تدبير ما به دست شراب دوساله بود | |
| آن نافه مراد که میخواستم ز بخت | در چين زلف آن بت مشکين کلاله بود | |
| از دست برده بود خمار غمم سحر | دولت مساعد آمد و می در پياله بود | |
| بر آستان ميکده خون میخورم مدام | روزی ما ز خوان قدر اين نواله بود | |
| هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچيد | در رهگذار باد نگهبان لاله بود | |
| بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح | آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود | |
| ديديم شعر دلکش حافظ به مدح شاه | يک بيت از اين قصيده به از صد رساله بود | |
| آن شاه تندحمله که خورشيد شيرگير | پيشش به روز معرکه کمتر غزاله بود |
| بتی دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد | بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد | |
| غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب | بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد | |
| چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود | ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد | |
| ز چشمت جان نشايد برد کز هر سو که میبينم | کمين از گوشهای کردهست و تير اندر کمان دارد | |
| چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق | به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد | |
| بيفشان جرعهای بر خاک و حال اهل دل بشنو | که از جمشيد و کيخسرو فراوان داستان دارد | |
| چو در رويت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل | که بر گل اعتمادی نيست گر حسن جهان دارد | |
| خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس | که می با ديگری خوردهست و با من سر گران دارد | |
| به فتراک ار همیبندی خدا را زود صيدم کن | که آفتهاست در تاخير و طالب را زيان دارد | |
| ز سروقد دلجويت مکن محروم چشمم را | بدين سرچشمهاش بنشان که خوش آبی روان دارد | |
| ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داری | که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد | |
| چه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهرآشوب | به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد |
به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم
بيا و بگو که ز عشقت چه طرْف بر بستم
اگر چه خرمنٍ عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزيزت که عهد نشْکستم
چو ذرّه گرچه حقيرم ببين به دولتِ عشق
که در هواي رخت چون به مهر پيوستم
بيار باده که عمری ست تا من از سرِ امن
به کنج ِ عافيت از بهرِ عيش ننْشستم
اگر زِ مردم ِ هشيار ای نصيحت گوی
سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم
چگونه سر زِ خجالت برآورم برِ دوست
که خدمتی بسزا برنيامد از دستم
بسوخت حافظ و آن يارِ دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم چون خاطرش خستم...
*****************************************
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر میشکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
غزلیات Home Browse Search pattern Search
m74mk5ht
del.icio.us · digg this · spurl · reddit · furl this









